به نام خدايي که مرا از ظلمات و تاريکي به نور ميخواند
گاهي وقتا خيلي دلت مي گيرد . آنقدر که نمي تواني نفس بکشي .گوشه اي مي شيني ، دست هايت را دور زانوانت حلقه مي کني ، چشم هايت را مي بندي سرت را به ديوار تکيه مي زني و ...اما نمي شود . مي خواهي خودت را خالي کني ... راه مي روي ، شعر مي خواني ...انگار بغضي هزار ساله گلويت را گرفته است . دست هايت عرق کرده اند ، هيچ کس نيست . آن لحظه هيچ کس به دردت نمي خورد . يعني اصلاً حوصله ي کسي را نداري .
دلت بدجور شکسته است ... بلند مي شوي ، دستت را به ديوار مي گيري تا نيفتي . دوست داري به طرفش بروي ، اما ... رويت نمي شود . خيلي حرفها داري که به او بگويي حرفهايي که جز او به هيچ کس نمي شود گفت ، يعني فقط بايد به او گفت ...اما رويت نمي شود .آخر با چه رويي مي خواهي بروي . خيلي وقت است به سراغش نرفته اي ...يعني اصلاً يادش نبودي ...

پيش تر، گاهي از کنارش رد مي شدي و اگر دست مي داد سلامي هم مي کردي اما حالا ... فقط خجالت مي کشي و نگاهش مي کني . يعني جوابت را مي داد ؟؟؟ آرام سرت را بلند مي کني و آهسته صدايش مي زني . اما ... او آنجا است . قبل از اينکه صدايش بزني . قبل از اين که تو لب واکني . و باز مثل هميشه مهربان نگاهت مي کند. گرچه تو نگاهش را نمي بيني ، اما حس مي کني . بغضت وا مي شود . و اشک هايت گونه ها ، چشم ها و دهانت را خيس مي کنند .
به تو نزديک است ، خيلي نزديک ، دستت را مي گيرد . و تو ديگر ... تو ديگر خودت نيستي ، ديگر من قبلي نيستي . تازه شده اي . اشک ها امانت نمي دهند ... دست هايت مي لرزد ... هق هقت سکوت تيره ي اتاق را شکسته است . نگاه مي کني به رويت لبخند مي زنند و او هم ... و تو فقط مي خواهي از ته دلت فرياد بزني :
« خدايا ! خيلي دوستت دارم »
ياحق
حق حق زنم ؛ هوهو کنم()